فعلا می تونید کلیپ رو از این آدرس ببینید.
فعلا می تونید کلیپ رو از این آدرس ببینید.
جستار مستدل آقای تیرداد بنکدار در روزنامک ، دیدگاهی از من در پی داشت که به دلیل ازدیاد مطالبم ترجیح دادم دیدگاه کاملم را به این صورت در وبلاگم بگذارم.مقاله ی آقای بنکدار در در اینجا بخوانید." زمینه های پیدایش بحران قومی در ایران (بخش یکم) جستاری از تيرداد بنکدار"
با تشکر از جناب بنکدار که به این مسئله ی مهم پرداختند.
اشاره ای که در بدو جستار شد به مضمون نقطه ی اتکا بودن "تئوري خودمختاري خلقهاي لنين" برای قوم گرایان و چپ گرایان ایرانی ، به نظر من بسیار مهم و راهگشا است.از همین رهرو می توان به اولین زمزمه های خودمختاری و متعاقبا ادعای فدرالیسم در ایران پی برد.با توجه به آنکه دولت مرکزی ایران در ضعف به سر می برد به ویژه آنکه مطالبات خود مختاری برای اقوام ایران در دهه بیست و در دوران اشغال به وسیله ی وابستگان اردوگاه کمونیست! افزون گشته بود ، واضح است که خود مختاری دولت های قومی با ابراز تعهد به دولت مرکزی تنها پوششی مضحک برای پنهان کردن زایمان تجزیه بود خاصه آن که دولت پیشه وری در دوران خودمختاری اش(!) با امتنا از حضور ارتش ایران در منطقه ی حکومت فرقه و اعمال سیاست های قوم گرایانه ی ضد ملی این مسئله را ثابت کرد.
مسئله ی دیگری که به حق به آن اشاره کردید ادعای قوم گرایان بر مظلوم بودن و ستم قوم غالب بود.در حالی که ما چیزی به نام قوم غالب یا ستم قومی در 100 سال اخیر شاهد نبودیم.آنچنان که گفتید اگر تبعیضی بوده است بر اساس تفاوت های مذهبی بوده نه بر اساس تفاوت های قومی.نمونه ادعایی که قوم گرایان مطرح دارند؛ عدم حضور اقوام غیر فارس(!) در ارکان دولت هست در حالی که اگر بخواهیم نام افرادی را که در قالب اقوام متعدد ایرانی تقسیم می شود در ارکان قدرت فهرست وار بیان کنیم یک فهرست بلند بالا خواهد شد.وثوق الدوله ، قوام السلطنه ، محمد مصدق که از اشراف قاجار بودند تا تقی زاده و رضا زاده ی شفق و ... همه از تبار ترک آذری بودند که اتفاقا چه رضا زاده ی شفق که در خاطراتش به بیان مواضعش در مورد سرزمین های شمال ارس می پردازد چه قوام السلطنه که نقش به سزایی در بازپس گیری آذربایجان رو به سقوط در زیر پرچم استالین داشت چه تقی زاده که مدعی بود ایرانیان باید از انگشت پا تا فرق سر متجدد و غربی شوند به جز زبان فارسی تا دکتر محمد مصدق که نماد ناسیونالیسم ایرانی در اواخر دهه ی بیست بود، همگی بر تعهد نسبت به سرزمین مادریشان ، ایران پایبند بودند و اتفاقا با نظرات الحاق گرایانه ی سرزمین های جنوب ارس به شمال کاملا مخالف بودند.
از ارکان دولت فعلی نیز بسیاری آذری هستند آنچنان که همه می دانند.
در بی ریشه بودن ادعاهای قوم گرایان را همان بس که پس از سقوط دولت پیشه وری بازماندگان فرقه را مردم تبریز به درخت ها می بستند و اعدام می کردند.
در مورد مسائلی که در خوزستان پیش آمد و قوم گرایان عرب که به واقع تروریست های قوم گرا باید نامیدشان مدعی استقلال محمره (!) و عربستان(!) از ایران بودند و رضا شاه را اشغالگر این اراضی می دانستند و شیخ را قهرمان عرب.در حالی که آنچنان که شما نیز اشاره کردید شیخ تنها جاه طلب بود و در این راه باردرش را هم کشت تا حاکمیت بر منطقه را نزد خود تثبیت کند.تا به آخر قدرتش هم اگرچه خود را تحت الحمایه ی انگلیس خواند وانگلیس از او حمایت کرد اما مدعی حمایت از اعلا حضرت احمد شاه بود و رضا خان سردار سپه را عامل مخالفت با شاهنشاهی می دانست و در واقع هیچ گاه اعلام تجزیه و حتی قوم گرایی نمی کرد.
احزاب کرد تفنگ بدست (اکثرا چپ گرا چون کومله) نیز ماهیت خود را بارها ثابت کردند.به ویژه در هشت سال دفاع مقدس که تمام قدرت خود را در امر کشتار سربازان و حمله به نیرو های ایرانی مصروف داشتند.در حالی که صدام به صغیر و کبیر و کرد غیر کرد رحم نمی کرد و شرایطی که حلبچه را مورد هجوم وحشیانه ی خود قرار داد، درواقع این مردم کرد عراق بودند که هم رزم رزمندگان ایران شدند و در مقابل احزاب مذکور دست در دست صدام حسین علیه این قوا هجمه آورده بودند.قصاوت قلب و وطن فروشی این افراد(اگر وطنی بشود برایشان متصور بود) ، روی اعمال مجاهدین خلق و سربازان فروغ جاوید را هم سفید کرد.
***
اما نقطه ی شروع بحران قوم گرایی را همچنان که فرمودید باید با ظهور پدیده ی ملت سازی در جهان بررسی کرد.اگر پیش از دوران ملت سازی جوهره ی هویت ایرانی در مردم فلات ایران و کشور ایران به شکل ممتازی در قیاس با دیگر مناطق جهان وجود داشت اما آن هنگام که به صورت ناسیونالیسم و هویت ملی جایگشت پیدا کرد مسئله قوم گرایی نیز به تدریج وارد ادبیات سیاسی درون مرزی ایران شد که البته آن را نیز باید فروآورده ای وارداتی دانست.اگر چه برخی مناطق ایران مستعد به بروز مطالبات قوم گرایی هستند اما تاریخ ایران نشان داده است که متفکران ایرانی به طور مستقل هیچ گاه مستعد به قوم گرایی نبودند اگرچه به صورت مستقل در مقابل اندیشه ی قوم گرایی بر آمدند.
برای مثال شاید سید جعفر پیشه وری که در جمهوری آذربایجان فارسی تدریس می کرد هیچ گاه بدون پشتوانه ی حزب کمونیست آذربایجان و حامیان بلند پایه اش یک قوم گرا نبود.زیرا اندیشه ی قوم گرایی در ایران هیچ گونه ریشه ای نداشت.
مصداق بارز این مسئله مبارزات مردم تبریز به ویژه در دوران استبداد صغیر بود.ما در آن دوران با آنکه تبریز نقش محوری در مبارزات را بر عهده داشت هیچ گاه ندیدیم مطالبه قوم گرایی داشته باشند.شور میهن پرستی ایرانی در قلوب تبریزیان آنچنان قوی بود که آخرین پایگاه مقاوت ایرانی در برابر استبداد و دخالت بیگانه قرار گرفت.در تنگنای استبداد و محاصره ی تبریز ، مردم حاضر به خوردن علف بودند اما تن به استبداد نمی دادند و تنها موقع ای تسلیم محاصره شدند که از حضور قشون روس با خبر شدند و آن تلگراف تاریخی را خطاب به محمد علی شاه نوشتند که "ما اینک پدر نا مهربان را به اجنبی ترجیح می دهیم".در این میان ادبیات سیاسی مردم تبریز و آذربایجان خاصه انجمن آذربایجان بسیار عبرت آموز است.استفاده از واژگان "ملت ایران ، "برادران ایران نژاد" و ... در مقابل نبود کوچکترین اشاره ای حتی به مسائل قوم گرایی نشان از جو حاکم بر آن روزگار تبریز و آذربایجان هست.
برازنده است که این مطلب را نیز ذکر کنیم که در همین بهبوهه دخالت روس بودکه ستارخان به کنسول روس (پاختیانوف) که میخواست بیرقی از کنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: «ژنرال کنسول، من میخواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمیروم.»
قوم گرایان و قوم گرایی افت و خیزی در دوران مختلف سد ساله ی اخیر در فعالیتش داشته است.پس از انقلاب اسلامی ، جریان قوم گرا خیز بیشتری داشت.اوایل انقلاب با باز شدن فضا و عدم کنترل حکومت نو پا فعالیت قوم گرایان بیشتر شد ، هرچند اقدامات تروریستی در خوزستان باعث واکنش سپاه و حکومت شد (همینطور دیگر نقاط کشور) اما در کل با رویه ای که دولت و بهتر بگویم حکومت در پیش گرفت راه به سوی فعالیت بیشتر قوم گرایان باز شد.به این نحو که سیاست های غیر ملی گرایی و بعضا ضد ملی گرایی حکومت و سیاستی که به حق نام "جهان وطنی اسلامی" را به آن توان اطلاق کرد ، کم کم خلایی به نام هویت ملی در جامعه باز کرد که نپرداختن به آن به نفع جریان ضعیف و فلج قوم گرایی شد.از آن سو به دشمنان حکومت فعلی و کشور ، به عنوان امتیازی علیه ایران در واقع جریان بالقوه قوم گرایی را بدست گرفتند.حمایت قدرت های معاند با ایران از قوم گرایان ، کمک های مالی ، در اختیار گذاشتن رسانه به آنان و مهم تر از همه بها دادند و مطرح کردن آنان به نظر من نمونه ای از زهر چشم نشان دادن یا رجز خوانی علیه ایران است که در صورت بروز مشکل در روابط و مناسبات بین المللی از این جریان ، بالقوه استفاده کنند.
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
شما رو دعوت می کنم این تصنیف زیبا رو بشونید و اگر فلش لود نشد ازین مسیر دانلود کنید:
http://www.ajayeb.ir/music/container/17251.mp3
این تصنیف تاریخی، هفتمین تصنیف از مجموعه تصنیف های عارف است.
او در مقدمه آن نوشته است :
این تصنیف در دوره دوم مجلس شورای ایران در تهران ساخته شده است. بواسطه عشقی كه حیدرخان عمواوغلی بدان داشت، میل دارم این تضنیف به یادگار آن مرحوم طبع گردد. این تصنیف در آغاز انقلاب مشروطه ایران بیاد اولین قربانیان آزادی سروده شده است :
بند یك
هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر كرم ، خطه ی ری رشك ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه كجرفتاری ای چرخ
چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ
نه دین داری ،
نه آیین داری ای چرخ
بند دو
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه كجرفتاری ای چرخ ،
واژه های نو:
طبع : چاپ
زاغ : پرنده ای شبیه به كلاغ كه تمام پرهایش سیاه است
زغن : پرنده ای شبیه به كلاغ و كمی كوچكتر از آن
بند سه
خوابند وكیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یك خانه ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران
چه كجرفتاری ای چرخ ،
...............................
بند چهار
از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن
مشتی گرت از خاك وطن هست بسر كن
غیرت كن و اندیشه ایام بتر كن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر كن
چه كجرفتاری ای چرخ ،
...............................
بند پنج
از دست عدو ناله ی من از سر درد است
اندیشه هر آنكس كند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، كنون وقت نبرد است
چه كجرفتاری ای چرخ،
..............................
واژه ی نو:
عدو : دشمن
بند شش
عارف ز ازل ، تكیه بر ایام نداده است
جز جام، به كس دست، چو خیام نداده است
دل جز بسر زلف دلارام نداده است
صد زندگی ننگ بیك نام نداده است
چه كجرفتاری ای چرخ،
..............................
واژه های نو:
ازل : قدیم
ایام : جمع یوم، روزها
زلف : گیسو
ننگ : زشتی و رسوایی
الان وقت بر نوشتن در باره ی این حادثه ی میمون در صد و یک سال ٫یش ندارم اما شما را ٫یشنهاد می کند این دو مقاله را در دانشنامه ی آزاد بخوانید
راستی ، فرمان مشروطیت به خط زیبای احمد قوام السلطنه نوشته شد.یاد تمام مشروطه خواهان یاد باد.از میرزا جهان گیر خان شیرازی (صور اسرافیل) تا ستار خان (سردار ملی)..
؛تاریخ مشروطه ایران هیچ کاری به بزرگی و ارجداری ایستادگی گردانه ستارخان نیست. مشروطه از همه شهرهای ایران برخاسته تنها در تبریز باز میماند. از تبریز هم برخاسته ، تنها در کوی کوچک امیرخیز بازپسین ایستادگی را مینمود. در سایه دلیری و کاردانی ستارخان بار دیگر به همه کویهای تبریز بازگشته، سپس نیز به همه شهرهای ایران باز گردید. آن لکه سیاهی که درنتیجه زبونی و کارندانی نمایندگان پارلمان و شکست آزادیخواهان تهران، به دامن تاریخ ایران نشسته بود، این مرد با جانبازی های خود آن را پاک گردانید. بی شوند نیست که ما در تاریخ ایران به آن مرد ارج بیشتر میگذاریم. ستارخان نه تنها مشروطه را به ایران بازگرداند، صدها کسان را از کشته شدن و از گزند آسیب رهانید؛
احمد کسروی - تاریخ مشروطه ایران
پیام آزادی
بنوش باده که یک ملتی بهوش آمد
هزار پرده از ایران درید استبداد
هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد
ز خاک پاک شهیدان راه آزادی
ببین که خون سیاوشان چه سان بحوش آمد
هخامنش چو خدا خواست منقرض گردد
سکندر از پی تخریب داریوش آمد
برای فتح جوانان جنگجو، جامی
زدیم باده و فریاد نوش نوش آمد
کسی که رو به سفارت پی امیدی رفت
دهید مژده که لال و کر و خموش آمد
صدای ناله عارف بگوش هر که رسید
چو دف به سر زد و چون چنگ در خروش آمد
عارف قزوینی
؛میرزا آقا خان کرمانی روشن فکر بزرگ مشروطیت که سر آخر همه بدبختی های ملت را در جمال شاه دید و او را ترور کرد ، در مورد مرده ریگ شعرا می نویسد: … تاكنون از آثار ادبا و شعرای ما چه نوع تاثیری به عرصه ظهور رسیده؟ آنچه مبالغه و اغراق گفته اند نتیجه آن مركوز داشتن دروغ در طبایع ساده مردم بوده است. آنچه مدح و مداهنه كرده اند، نتیجه آن تشویق وزراء و ملوك به انواع رذایل و سفاهت شده است … شعرای فرنگستان انواع این نوع شعرها {مدح و غنا و غزل} را گفته اند و می گویند ولی چنان شعر و شاعری را تحت ترتیبات صحیحه آورده اند … كه جز تنویر افكار و رفع خرافات و بصیر ساختن خواطر و تنبیه نفوس به فضایل و ردع و زجر قلوب از رذایل و عبرت و غیرت و حب وطن و ملت تاثیر دیگری بر اشعار ایشان مترتب نیست … تنها كسی را كه ادبای فرنگ می ستایند، همان فردوسی توسی است .؛
ضمنا ، کتاب های زیادی در باب مشروطه هست.اما من پیشنهاد می کنم حتما کتاب ؛انقلاب مشروطیت ایران؛ نوشته ی سید حسن تقی زاده را بخوانید.شرح احوال مردم تبریز در انقلاب مشروطه را زیبا بیان می کند.
و این هم سردار ملی ستار خان.میهن پرستی که نظیرش را در علم فانی کم دیدیم
به یاد دارم دو سال یا پیش از اون با دوستانی این بحث رو مطرح کردیم.دکتر علی دوستزاده بود.علی رضا اویرینجی (که نام خانوادگی اش را از یاد برده ام) و چندی دوستان دیگر بودند.سرانجامش غصه خوردن بود و دعا و آرزوی ز درگاه خدای ایران زمین بلکه عده ای سر عقل آیند و کیان مملکت را بر ایدیولوژی های محترم ، ارجح دانند.
احمدی زید آبادی باز درد دل را تازه کرد.
آقای زید آبادی در پایان نوشته بود:"من به همه مسئولان كشور ميگويم كه اگر محتاج التماسيد، ما التماس ميكنيم، اگر نيازمند تملقيد، ما تملقتان را ميگوئيم، اگر ميخواهيد ما نفس نكشيم، حاضريم داوطلبانه روانه زندان شويم، اگر عاشق حكمراني هستيد، ما تا آخر عمربه آن تن ميدهيم، فقط شما را به خدا، اين مملكت را به نقطهاي نرسانيد كه علي براي كوفه پيش بيني كرد، آنگاه كه با اندوه و درد فرياد برآورد: اي كوفه چنان ميبينم تو را كه..... (خدا هرگز چنين چيزي را بر ايران نپسندد)"
احمد زید آبادی گرامی.اگر نامه می نویسی اگر امضای ای جمع می کنی اگر داوطلبان را می آزمایی ، گردن من بهر این کیان از مو باریک تر.بگو تا هر کجا هست امضا کنم.اگرش اینگونه مام وطن ایمن است.موفق باشی
به حافظیه رسیده ایم.جمعیت مشتاق بسیار است.حافظ ، استاد غزل ، ابیات جاری در طول زمان.به خاکش نزدیک می شویم.

حافظیه ، فروردین 86
سرزمین سبز حافظ و ولوله ی مردم مشتاق و من به سوی ترتب پیر شعر و سخن ایران.پلکان را به بالا پیمودم تا به آرامگاه حافظ برسم.اطراف آرامگاه را گرفته بودند ، تراکم ناچیز آدمیان حول سنگ آرامگاه او.عده ای فاتحه می خواندند.نوبت به من رسید که به لمس سنگ قبر پردازم.اشعار حافظ را زمزمه می کردم.
بود آیا که در میکده ها بگشیاند گره از کار فرو بسته ی ما بگشیایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
حافظ شاعر دورانی بود که در ایران حکومت هرج و مرج حکم فرما بود.دوران عدم تمرکز حکومت مرکزی که میان دوره ی جانشینان چنگیز و استیلای تیمور به وقوع پیوسته بود و حاکمان به صورت منطقه ای حکم رانی می کردند.(ملوک الطوایف) در شیراز دوران حافظ ، آل اینجو و آل مظفر حکومت می کردند و پس از شکست شاه منصور (منصور پادشاه) از تیمور ، وی حکومت شیراز را نیز در زیر مجموعه ی سرای امپراتورییش داشت.
حافظ در زمانه های مختلف از حکم رانان لایق دوران خود به قلم وزین قصیده اش و حتی غزلش تقدیر کرده است.از آن دست است «شاه شیخ ابو اسحاق» و شاه شجاع (فرزند امیر مبارزالدین) و برخی وزرا از جمله «محمد صاحب عیار» ( وزیر شاه شجاع) و ... و همچنین شاه منصور.منصور هنگام حمله ی تیمور به شیراز سپاهیانی را تدارک دید تا به مقابله با تیمور برخیزد و حافظ در تقدیر وی و طعنه به تیمور چنین سرود که:
بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
«صوفی دجال فعل ملحد شکل»درواقع کنایه ایست از تیمور و «مهدی دین پناه» ایهامی به منصور.
در این مقاطع حساس زمانی بود که حافظ با حکومت های مختلف حاکم بر شیراز به سر می برد.گاهی در دوران شاه شجاع فضای آرامی را شاهد بود گاهی در زمان پدرش امیر مبارزالدین دوران سخت امر به معروف و نهی از منکر را که فضای بسیار خفقان آور و مسبب رشد هرچه بیشتر روحانیت قشری بود شاهد بود.حافظ بارها «محتسب» را که منظور امیر مبارزالدین بوده مورد طعن و کنایه ی خود قرار داده است و نهی از منکر در ظاهر و می خواری و توبه شکستن در خفا را خوار شمرده است.صوفیان را که لاف دین می زدند و خرقه سالوس به تن ، تقبیح می نمود و زاهدان و شیخ و منبر نشینان را به سخره می گرفت.
می صوفی افکن کجا می فروشند که در تابم از دست زهد ریایی
***
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند
***
زاهد از رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان بعد ازین خرقه صوفی به گرو نستانند
***
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز و برو
***
اگر چه باده فرخ بخش و باد گل پیراست به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
و بسیار ازین ابیات.
در عین حال حافظ به تمجید فراوان از اندیشه های در انزوا مانده و مظلوم و لایق می کرد.و با الگو قرار دادن آن ها به مبارزه با اندیشه قشریون می رفت.
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد
***
در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
***
تشویش پیر مغان می دهند باز این سالکان ببین که چه با پیر می کنند

حافظیه ، فروردین 86
حافظ در بسیاری از ابیات از اساطیر و شخصیت های تاریخی ایرانی نام می برد که این می تواند اشراف وی را به ادبیات حماسی و فرهنگ ایرانی ضمن تعلق خاطر فراوان او به این باره باشد.
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
***
بیفشان جرعه ای بر خاک و حال اهل دل بشنو که از جمشید و کیخسرو هزاران داستان دارد!
***
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کی خسرو
***
شمه ای از عشق شور انگیز ماست این حکایت ها که از فرهاد و شیرین کرده اند
***
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
***
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج که یک جو نیارزد سرای سپنج
بیا ساقی آن آتش تابناک که زرتشت می جویدش زیر خاک
به من ده که در کیش رندان مست چه آتش پرست و چه دنیا پرست
بیا ساقی آن بکر مستور مست که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدن
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستند پیام
با این افکار که چون برق و باد از ذهنم می گذشت روز دل انگیز ملاقات با آرامگاه حافظ را سپری می نمودم.
بانویی راهنما در حال توضیح دادن تاریخچه ی آرامگاه و آرامگاه های دور و اطرافش بود.پس از توضیح بعضی از علاقه مندان شروع به پرسش کردند.یکی پرسید :"این درسته که از از عالم غیب به حافظ آب حیات دادند؟".عجیب آنکه راهنما تکذیب نکرد و شعری در باب تایید گفت.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
و اشاره ای نکرد که حافظ چه زیبا در دگر جای گفته است:
حافظ ار آب حیات ازلی می خواهی منبعش خاک در خلوت درویشان است
و سپس سوال همیشگی که حافظ "شراب ازل" می نوشیده یا "شراب تلخ"
که من نیز خود را دخالت دادم و گفتم :
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش
فرد دیگری در این میان بود که راهنما وی را حوالت به من داد.جوانی که به دنبال شاعر برتر می گشت و ادعا می کرد سعدی برتر از حافظ است و استدلال می کرد.با هیچ برهانی مجاب نمی شد که هر کدام از آنان بر اساس دوره و مکان خود بزرگی بودند ، کاری انجام دادند که به نوع خود محترم بود.سرانجام مجبور شدم بگویم ؛ حافظ و سعدی و مولانا و ... هر کدام کاری کردند که دیگری را از آن فارغ بود و در این میان فردوسی کاری کرد که هیچ کدام از آنان نکردند.در این میان نگاهی به حال کشف برهانی به وی دست داد.شور از چشمانش پیدا بود.جواب من که از روی خستگی بود! در دل جوان افتاد.خدا را شکر که مجاب گشت.
به کناری رفتم ، جوانی با قناری که در دست داشت سرگرم کسب بود.قناری گاه از بسته جلویش که کارت های فال حافظ بود ، کارتی برمیداشت و این می شد فال حافظ به سبک قناری!

البته دوستانی گفتند قناری نیست.چشم هر آنچه شما می گویید
در مورد تاریخچه ی آرامگاه آنچه می دانم ؛ احتمالا در 856 ه.ق گنبدی بر آرامگاه حافظ سخته شده است و سپس در سال 1189 کریم خان زند ، که پایتخت خود را شیراز قرار داده بود بر آرامگه شاعر بنایی زیبا آراست که تالاری با چهار ستون سنگی بلند قرار داشت و مرمرین سنگی بر جای سنگ قبر وی گذارد.
در دوره ی زمامداری رضا شاه در ادامه ی راه مرمت و توجه به ابنیه تاریخی و آرامگاه های شاعران و بزرگان نیز مرمت دیگری بر عمارت اعمال شد که به سال 1315 بنای کنونی با بهره گیری از عناصر معماری روزگار کریم خان زند و یادمانهای حافظیه توسط آندره گدار فرانسوی طراحی شد و به اجرا در آمد.(دانشنامه ی آزاد)
شاید علاقه ی شدید باشد نه شکم بارگی اما بارها هوس فالوده ام کرد و هر بار میل به استغنای خویش از این چاشنی شیرین ایرانی داشتم.صف فالوده در حافظیه بسیار بلند بود.ناچار به صبر بودم.فالوده هایی را سفارش دادم و با دوستان پس از بیست دقیقه ای انتظار ، سرگرم شدم.
وقت می گذشت و حافظ شیرازی را باید تنها می گذاشتیم.آن همه زیبایی و شکوه که حافظ به مکان آرامگاه داده بود غیر قابل انکار است.دور تا دور ساختمان کاشی های خطاطی شده ای قرار داشت که اشعار شاعر بر آن جلوه نمایی می کرد.

سر ما و در میخانه که طرف بامش
به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی
معماری بسیار چشم نواز مکان نیز واجب تحسین می باشد.
وقت می گذشت و حافظ شیرازی را باید تنها می گذاشتیم.
خدا نگهدار غزل تو باد و نفست تا ابد پاینده، ای بزرگ مرد غزل سرای ایران.حافظ عزیز یاد نامت در جهان به بلندای ایران ارجمند باد.
خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست
------------------------------------------------
آدرس عکس ها با اندازه ی واقعی
نزدیک به پنج ماه می گذرد.عیدانه به قلب ایران سفر کردم و مطالبی را برای نوشتن در وبلاگ جمع آوری کردم نیمه تمام ماند.پیشنهاد می کند دنبال کنید.نوشته های اینجا ، نگاه ها و دیده های یک انسان است از زیبایی های مرز پر گوهر.
پنج فروردین 1386.شیراز به سوی باغ ارم.خیابان های شلوغ جایی برای رها کردن ماشین نبود.ناچار شیرازی ها تصمیم گرفته بودند که پارکینگ دانشگاه شیراز را به امر اختصاص دهند.به دانشگاه شیراز وارد شدیم.دانشگاهی بسیار زیبا و در مکانی دل انگیز.دانشگاهی در کوهپایه های زیبای شیراز.

دانشگاه شیراز ، فروردین 86
در راه رسیدن به پارکینگ به مکان عجیبی در دل دانشگاه بر خوردم.
ساختمانی زیبا که حس کنجکاوی را بر می انگیخت.پیاده شدم و کمی به ساختمان نزدیک شدم.در حال ساخت بود.روی ساختمان تابلویی نسب بود که نشان می داد ((نهاد مقام معظم رهبری در دانشگاه شیراز)) است!

دانشگاه شیراز ، نهاد مقام معظم رهبری ، فروردین 86
علت این همه تجمل را باید به وظایف این نهاد در دانشگاه جست.نمی دانم در کدام برهه از تاریخ ما ، نهادی اینچنینی در اختیار رهبر ایران بوده است و اصولا نهادی این چنینی چه فعالیتی در دانشگاه دارد! آن هم با ساختمانی چنین مجلل.در شرایطی که بسیاری از دانشگاه های ما از تجهیزات مناسب آموزشی بی بهره اند.
از دانشگاه گذشتیم به مقصد ارم!ارم باغی ست بسیار زیبا که نزدیک دانشگاه شیراز است.
باغی زیبا با هوایی دلپذیر.کاخی مجلل در میان نخل های زیبا و درختان ر به فلک کشیده با گلکاری ها و فضای دلنواز ، هوش از دل شیدا برون می کرد.چه کاخ و سبزه زاری و چه گلزاری ، چه گلعذاری !
ارم بطور مسلم از دوره سلجوقيان و در تمام دوره آل اينجو و آل مظفر و گوركانيان وجود داشته.(به نقل از میراث فرهنگی)
گردشگران بسیاری از هر نقطه ی مرز پر گوهر به ارم آمده بودند.لهجه ها و زبان های مختلفی که به گوش می رسید موید این نظر است.
آن قدر شلوغ بود که نمی توانستم براحتی عکس بگیرم.اما عکس هایی که در آن گردشگران هم حضور داشتند باز هم قشنگ بود.

باغ ارم ، فروردین 86

باغ ارم ، فروردین 86
از باغ ارم به سوی حافظیه براه افتادیم.خیابان های پاکیزه و ساختمان های زیبای شهر شیراز جلوه این شهر تاریخی را دو چندان کرده بود.

نمونه ای از معماری و خانه سازی در شیراز
کم کم راه به سوی حافظیه تپش قلب را تند تر می کرد.به ترتبت جانان نزدیک می شویم.
مطلب بعدی رو یادتون
سومین روز امرداد است.بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ، شاخه های خیس باران خورده پاک.بادی تند بر پرده ی برهنه ی اتاق می زند.پنجره ی باز این رخصت بدو داده است.بوی خاک خیس خورده از باران آن هم در امرداد.و من پشت میزم در حال نوشتن دلتنگی ها ، روزمرگی ها.
ساعات اولیه ی بعد از ظهر تابستانی گرم بیرون زده بودم.آن سوی خیابان خودروی تویوتای نیروی انتظامی ایستاده بود.آه بیاد آوردم ؛ دور سوم مبارزه با مفاسد اجتماعی.از آغازین ساعات بعد از ظهر در خیابان مستقر گشتند تا مخلان امنیت را توبیخ نمایند.
از شحنه گذشتم ، شانس آوردم گویا با پسران بد حجاب هم برخورد می شود.البته توفیق بد حجابی هنوز به ما دست نداده است.چارقد که بر اندام ما زیبنده نیست و چشمانمان زمین را و گاه زمان را سیر می کرده.به پاساژی رسیدم.بیاد آوردم در این پاساژ فروشگاه محصولات هنری بوده است و من هم سخت دنبال آلبوم هایی که ندارمشان یا از دست دادمشان.به فروشگاه داخل شدم.تابلوی زیبایی از محمد رضا شجریان دیوار فروشگاه را آذین کرده بود.بعد از سلام و خوش و بش پرسیدم آلبوم های محمد نوری رو دارید.فروشنده ی محترم هم فلدر آلبوم ها رو آورد.نمی دونم باید شرمنده باشم ازین که حق مولف رو بجا نیاوردم یا اینکه اگر من احساس شرمندگی کنم ، ملتی و قانونی متعاقبا باید شرمنده باشند آنچنان که هیچ کدام تا به حال این حق رارعایت نکردند.بگذریم ، آلبوم های قدیمی ای را می خواستم.هنوز سی دی پر نشده بود.گفت دیگه چه آهنگایی می خواید؟بیاد آوردم چه سخت به دنبال آلبوم "لیلی و مجنون" شهرام ناظری بودم.البته نوار کاست اش را دارم آن هم اصل با رعایت حق مولف.پرسیدمش ، این دیگری را هم داشت.چه خوشحال شدم.
لیلی و مجنون کاستی بود که یادواره ی خاطراتم می شد.در ماشین و پیمودن خیابان ها.حتما در خاطرات سفر که چند ماهی ست به دلیل مشغله ، نا تمام گذاشتم خواهم آوردش.بزگمهر ، جی ، میدان بسیج ، آبشار ، آپادانا ، میدان فردوسی ، پل غدیر ، سی و سه پل ، پل خواجو ، خیابان هزار جریب ، سعادت آباد ، احمد آباد ، نظر و میر... کافی نت بومرنگ
ای آمان از فراقت آمان
مردم از انتظارت آمان
از که جویم سراغت آمان
آمان
آمان
آمان ای آمان
آمان
آمان
آمان آی آمان
تصنیف زیبایی از عارف قزوینی.هنگام ورود مجاهدین به تهران در مدح آزادی سرود.
چقدر خوشحال شدم.بازم سی دی پر نشد.پرسیدمش "آن خطاط" را هم داری.بگفت آری و باز هم سی دی پر نشده بود.گفتم آلبوم دلشدگان استاد رو چطور داری.بگشت و گفت آری.هنوز یک آلبوم دیگر جا داشت.کمی فکر کردم .گفت می خوای بریم از شهرام ناظری بریزیم.گویا او هم از ذهن من خبر داشت که چقدر دنبال آهنگ های کنسرتی هستم که به کردی می خواند.آلبوم ها را این بار چک کرد و بالاخره پیدایش کردم .آه که چه زیبا بود.دریغ آمدم که قسمت هایی اش را اینجا برای شما نگذارم.پس شمارا نیز در شادی خودم شریک می کنم.
دانلود کنید http://www.sharemation.com/kooroshkhayami/Untitled-3.swf
از فروشگاه بازگشتم با گنجینه ای از موسیقی ایرانی.پس از اتمام کارم ساعات نزدیک غروب بود.تقریبا خیابان ها شلوغ.مامورات طرح مبارزه با امنیت اجتماعی گویا فعال شده بودند.از جلوی خودرویشان رد شدم.دیدم یکی از این (فاطمه کماندو یشان می خوانند) بانوان نیروی انتظامی به خانمی گیر داده است.
-ها بکش پایین تر ، پایین تر ها بکش
روسری اش را می گفت.و دختر هر چه پایین می داد پلیس راضی نمی شد.غیر قابل قبول بود این رفتار.گویی با یک موجود پست به تحقیر صحبت می کند.جلوتر را نگاه افکندم.دختری با چادر گل گلی در خیابان.این دیگر چیست.از او رد شدم و رویم را برگردانم تا کنجکاویم را پاسخ گفته باشم.صورتش را دیدم به بالای پله ی پاساژی رفت.چهره ای کاملا مدرن و زیبا رو.متوجه شدم که گویا طرح سوم چارقد اشانتیون می دن.البته شاید هم رایگان نباشد.پلیس ها را دیدیم.خنده ی تلخی رو به آنان زدم و سری به نشانه ی تاسف تکان دادم.شاید این خنده های تلخ آخر کار دستم دهد.پلیس بیچاره خیره خیره به من نگاه می کرد.شانس آوردم.رویم را برگرداندم.زوج جا فاتاده ای را دیدم که خانوم چادر گلگلی هم طرح با دخترک قبلی به سر داشت.ای وای.این دیگری دیگر چه بود.با همسرش گویا بعد ازروز کاری خسته کننده به بیرون زده بوده است محض تفریح ، گرافتار مسائل امنیتی شده است.نمی دانم آیا اینگونه افراد جامعه که مخالف چادر هستند ، ترقیب به حجاب اینگونه خواهند شد یا با این رفتار آن چادری هایی نیز که این رفتار نا بخردانه دیدند ، از چادر بیزار می شوند.مانند سیگار می ماند، آنان که می کشند (بر سرشان می کنند چارقد گلگلی) آسیب می بینند از آن و دیگران که در معرض بازدم دود سیگار هستند (آنهایی که می بینند) ضرر بیشتری می بینند.
ای وای ازین حکومت.ای وای.حسنی مجری برنامه ی کوله پشتی سردار رادان را دعوت به برنامه اش کرده بود.چند زخم زبون در برنامه اش به او زد که انتقاد خشک مغزان خرد بلا استفاده را به آسمان آورد.منتقدان مدعی بودند که چرا طرح علمی مبارزه با مفاسد اجتماعی را زیر سوال می برند.حال این سوال پیش می آید که کجای این طرح علمی است.بر اساس کدام منطق و دلیل و دانش این طرح علمی است.بر اساس کدام علم این طرح چیده شده است.از کجا معلوم که چند سال آینده این طرح نیز منسوخ شود؟بگذارید دلیلی بیاورم با مثالی.
در دهه های گذشته وضعیتی بود که پیرهن های آستین کوتاه مردان نیز مورد عتاب دین مداران و حزب اللهی ها قرار می گرفت.آن هایی که شلوار جین به تن داشتند را دستگیر و در ماشین های کمیته می کردند و به پای آنها شلوار کردی و بعد رهایشان می کردند.با موهای بلند برخورد می شد و اینها در باره ی مردان بود.درباره ی زنان که خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.
با این تعاریف ، امروز مواجهیم با وضعیتی که نقیض حالت پیشین است و این رفتار در بین بسیاری از اهالی حکم ران قهار نیز غیر علمی تلقی می شود.طبیعی است که آن روزگار طراحان این طرح فوق العاده علمی و کارشناسی شده ! نیز طرح خود را علمی می پنداشتند.سوال اینجاست که چند صباح طول می کشد که طرح چادر های گلگلی نیز مانند شلوار های کردی منسوخ نشود؟
رادان به صورت تلویحی به دلیل این مسئله در پاسخ به سوالی از حسنی پاسخ داد.ایشان مدعی این مسئله شد که باید وضعیت اجتماعی آن روزگار مردم را در نظر بگیریم.اینجا از آقای رادان می پرسم که آیا در آن روزگار شرایط اجتماعی مقتضی بود برای اینکه جلوی پراهن های آستین کوتاه را بگیرند که خلاف موازین و ظواهر اسلام است؟تصدیق می فرمایید که مشکل این نیست که شرایط اجتماعی وضعیت را ایجاب می کند بلکه عقده ی عده ای تازه به قدرت رسیده است که ایجاب می کند.هرچه می خواهیم امیدوار شویم که بالاخره وضعیت رو به اصلاحی داریم و حکومت مداران با سرد و گرم دنیا چشیدن و پیرانه سر شدن و موی سپید گشتن ، رعایت احوال اهالی شریف ایران را می کنند ، یک تازه به دوران رسیده ای پیدا می شود که امید های مارا به سرابی بدل می کند.ای وای.چون این ندانستی ، فهم تو از دین جز قشور نباشد و باطن آن بر تو محجوب است.
راستی از کوله پشتی گفتم ، دیروز سعید کمرتضوی رو دعوت کرد.کنجکاو شدم بدونم چرا اکبر گنجی به او دهاتی میگفت.متوجه شدم.حق داشت.
